محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
177
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آنگاه پيش قوم خويش آمد و به دعوتشان پرداخت ، گفت : « اى قوم من از شرك شما بيزارم و مخلصانه به خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده رو مىكنم . » و همچنان دعوت قوم كرد و اندرز داد . پدر ابراهيم بت ميساخت و به پسران خويش مىداد كه بفروشند و او بانك ميزد : كى چيزى را مىخرد كه نه زيان دارد نه سود ؟ برادران بتان خويش را مىفروختند و ابراهيم بتان خود را باز پس مىآورد . آنگاه پدر خود را دعوت كرد و گفت : « پدر ! چرا چيزى را كه نشنود و نبيند و سودى ندارد پرستش كنى ؟ . » پدرش گفت : « * ( أَ راغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِي يا إِبْراهِيمُ . لَئِنْ لَمْ تَنْتَه لأَرْجُمَنَّكَ وَاهْجُرْنِي مَلِيًّا 19 : 46 ) * [ 1 ] يعنى اى ابراهيم مگر از خدايان من بيزارى اگر بس نكنى ناسزايت گويم و مدتى دراز از من دور شو » . آنگاه پدر گفت : « اى ابراهيم هنگام عيد است اگر با ما بيائى مرا خوش آيد . » و چون روز عيد بيامد و برون شدند ابراهيم نيز برون شد و در راه خويشتن را بيفكند و گفت : « بيمارم و پايم دردناك است . » و همچنان كه افتاده بود پاى او را لگد كردند و چون برفتند به دنبالهء آنها كه مردم زبون بودند بانگ زد كه به خدا چون برويد براى خدايان شما حيله اى خواهم كرد . و اين سخن بشنيدند . پس از آن ابراهيم به خانهء خدايان برگشت كه جايى بزرگ بود و بر در آن بتى بزرگ بود و بتى كوچكتر پهلوى آن بود و همچنان بتها كوچكتر مىشد و كسان غذا ساخته بودند و پيش خدايان نهاده بودند و گفته بودند وقتى بازگرديم خدايان غذاى ما را متبرك كرده باشند و بخوريم . و چون ابراهيم بتان را و آن غذا كه روبرو داشتند بديد گفت : « چرا نخوريد ؟ . » و چون خدايان را جواب نبود تبرى بر گرفت و پهلوى بتان بشكست و تبر را به -
--> [ 1 ] 29 : 67